دارا جهان ندارد، سارا زبان ندارد
بابا ستاره ای در هفت آسمان ندارد
کارون ز چشمه خشکید، البرز لب فرو بست
حتی دل دماوند، آتش فشان ندارد
دیو سیاه دربند، آسان رهید و بگریخت
رستم در این هیاهو، گرز گران ندارد
روز وداع خورشید، زاینده رود خشکید
زیرا دل سپاهان، نقش جهان ندارد
بر نام پارس دریا، نامی دگر نهادند
گویی که آرش ما، تیر و کمان ندارد
دریای مازنی ها، بر کام دیگران شد
نادر ز خاک برخیز، میهن جوان ندارد
دارا ! کجای کاری، دزدان سرزمینت
بر بیستون نویسند، دارا جهان ندارد
دایم به دادخواهی، فریادمان بلند است
اما چه سود، اینجا نوشیروان ندارد
سرخ و سپید و سبز است این بیرق کیانی
اما صد آه و افسوس، شیر ژیان ندارد
کوآن حکیم توسی، شهنامه ای سراید
شاید که شاعر ما دیگر بیان ندارد
هرگز نخواب کوروش، ای مهرآریایی
بی نام تو،وطن نیز نام و نشان ندارد
هست شب
هست شب یک شب دم کرده و خاک
رنگ رخ باخته است
باد، نوباوه ی ابر از بر کوه
سوی من تاخته است.
هست شب، همچو ورم کرده تنی گرم در استاده هوا
هم از این روست نمیبیند اگر گمشدها ی راهش را
با تنش گرم بیابان دراز
مرده را مانده در گورش تنگ
به دل سوخته ی من ماند
به تنم خسته که میسوزد از هیبت تب!
هست شب، آری شب
نیما یوشیج (1334)
گریه آغاز کردیم
چون چشم بر این جهان
گشودیم.
نمیدانم
از شوق بود
یا از غصه.
شاید هم
از ترس بود.
هامون سترون
هنگام خزان است و شب تيرهي بهمن
دل در هوس روشني و گردش گلشـن
افسوس خزان كرده دراين ناحيه مسكن
در زابل هستي ، ز پي مـــرگ تهمتن
كارم شده شيون ؛ هامون سترون
ديري است نگاهم سوي زابل نگران است
هامون بهاري همه جا خــوار خزان است
نيلـــــوفر آبي به دل خاك نهان است
ضحاك ستم در دل اين دشت دوان است
آمادهي كشتن ؛ هامون ستــرون
گفتــــــــند هزاره به هزاره تو بزايي
زنگ از رخ غمديدهي ايران ، بزدايـــي
فرياد كــــــــني بر ستم و ظلم نپايي
اي آرزوي مردم ايران تو كجـــــــايي
اي رفته ز ميهن ؛ هامون ستـرون
گفتـند كه خورشيد جهانتاب ، تويي تو
سرمايهي هر چشــمه و هر آب ، تويي تو
در ديدهي خونبار جهان ، خواب ، تويي تو
مواج و خروشــــنده و بيتاب ، تويي تو
اي چشمهي روشن ؛ هامون ستـــــرون
گفتـــــند كه نيلوفر تو ، مادر داد است
گفتــــند كه هوشيدر ماه ، از تو بزادست
اينك رخ تو ، پايگه غصــــــه و ياد است
آن دشت پر از عشق ، كنون خانهي باد است
اي سور تو شيون ؛ هامون ستــــــرون
كو مژدهي پيروزي بهـــــــرام ظفرمند ؟
كو دست فريدون كه به ضحـــاك نهد بند ؟
كو موج خروشان سراسيمهي چون قنـــد ؟
گرشاسپ ، كجا تخــــــم عدالت بپراكند ؟
كو گرد تهمتن ؟ هامون ستــــــــرون
نيــزار تو ، ديگر به نظر ، رشك جنان نيست
آن برهي ايزد به كنــــــار تو دوان نيست
دوشيزهي بكري به كـــران تو ، چمان نيست
نيلـــــــــوفر آبي تو در آب عيان نيست
خشكيــــــده به دامن ؛ هامون سترون
ديگر گز تو ، تيـــــر به چشم جهلا نيست
ياريگـــــــــر روز بد و رنج عقلا نيست
اميد رهايي ، ز كف شيــــــــر بلا نيست
سيمرغ ، دگر در غـــــم تنهايي ما نيست
اي كشتهي بي تن ؛ هامـــــون سترون
چشمم به ره داد فــــــريدون ، كه بيايد
زنجير ، ز پاي همه شيران ، بگشــــــايد
ضحاك ستم را به خوشـــــي ، بند نمايد
در كوه دماونـــــــــد و برآن هيچ نپايد
چون گرد تهمتن ؛ هامــــــون سترون
افسوس ، فريدون شده ترســـان و گريزان
ديوان سپيـــــــــد و سيه ظلم ، فراوان
آشفته ز توران بلا ، مهد دليـــــــــران
دلهاي همه غمزدگان ، ســــوي تو پويان
آمادهي مردن ؛ هامــــــــون سترون
هر شب، به اميـــــد رخ فرداي تو تا كي ؟
غمديده و دلبسته و شيــــداي تو تا كي ؟
بيهوده بسوزم به تمنـــــــاي تو تا كي ؟
تا كي به خيـــــــــال رخ زيباي تو تا كي
اين ديده به روزن ؟ هامـــــون سترون
خامش منشين ، از همه ســـو، جوش بر آور
پر كن همـــــــه عالم ز صفاي در و گوهر
نيلــــــــــوفر رنگين ز دل خويش برآور
هوشيــــــــدرمهچهــــرهي آزاده بپرور
كن هديه به ميهن ؛ هامــــــون ستـــرون
امواج تو اينك ، ز ســــــرشك من و ما زاد
رفت آن همه زيبايي و اميــــــــد تو بر باد
آن قرعهي نابـــــــــودي ، بر نام تو افتاد
زد بوسه ، لب مرگ، بر آن چهــــرهي ناشاد
در شادي دشمن ؛ هامــــــون ستـــــــرون
اندوه تو ، شــــــــادي ز دل آدميان ، برد
اميد رهايي به دل اهل جهــــــــان ، مرد
اشكم چو يخ اندر دل غمگين من افســـــرد
چشمان من از لحظهي ديدار تو پژمـــــــرد
چون لاله به گلخن ؛ هامــــــــون ستـــرون
اميد من افسوس ، همه خواب و خيــــال است
آزادي اين ملت غمديده ، محـــــــا ل است
از بار ستم ، قامت اين قـــــــوم ، هلال است
آن قامت چون ســرو كنون گشته چو دال است
از سردي بهمن ؛ هامـــــــــون ستــــرون
افسوس ، از آن آب گهرزاي تو ، افســـــــوس
افسوس ، از آن چهرهي زيباي تو ، افســـــوس
افسوس ، زنيلوفر بوياي تو ، افســــــــــوس
افسوس ، ز دوشيزهي نازاي تو ، افســـــــوس
هامون ستـــــــرون ؛ هامون ستــــرون
احمد باراني
مثنوی افشاری و دعای ربنا این نوای ماندگار چندی است که به خاطر لج و لجبازی صدا و سیما با استاد محمد رضا شجریان پخش نمیشود. دعایی که روح لحظات افطار بود. سی سال با این نوا با ماه رمضان انس گرفتیم و هر افطار به ما یادآوری میکرد که: (( گر تو این انبان ز نان خالی کنی پر ز گوهرهای اجلالی کنی )). اما اکنون جای خالی آن در خانه های ما کاملاً حس میشود. دیگر لحظۀ افطار حال و هوای سالهای پیش را ندارد. آیا به راستی ارزش این را دارد که به خاطر مشکلات سیاسی بینندگان یا شنوندگان را از این نوای دلنشین محروم کرد؟ همه ی ما خوب میدانیم که این کار صدا و سیما چیزی از ارزشهای استاد شجریان کم نمیکند و در واقع با این کار خود را از داشتن چنین گوهر گرانبهایی محروم کرده است. البته در این میان بیشترین ضرر متوجه بینندگان و شنوندگانی است که از شنیدن ای نوای دلنشین محروم شده اند.
مگس عرصه ی سیمرغ نه جولانگه توست عرض خود می بری و زحمت ما میداری
آن ها تنها از فهمیدن تو می ترسند .
از «تن» تو هر چقدر هم که قوی باشد،
ترسی ندارند.
از گاو که گنده تر نمیشوی؛ میدوشندت!
از خر که قویتر نمیشوی؛ بارت میکنند!
از اسب که دونده تر نمیشوی؛ سوارت میشوند!
اما آن ها ، تنها از «فهمیدن» تو میترسند...
دکتر شریعتی
درگذشت این استاد بزرگ موسیقی را به همه ی دوستداران هنر تسلیت میگوییم. یادش گرامی و راهش پر رهرو.